خاطرات روزانه(23بهمن90)
.gif)
اندر حکایات دیروز...
سرم رو که از سیستم بلند کردم دیدم ساعت٣:١٠ دقیقه است دوان دوان اومدم طرف مهد.خاله مریم هم طبق همیشه جواب گوشی و تلفن داخلیش رو نمی داد.اول قرار بود بریم پیش عمو ارسطو برای چکاب
اما زنگ زدم و منشی اش گفت دکتر تازه از مسافرت اومده و ویزیت نمی کنه.خلاصه قرار شد بریم سر کار بابایی تا از اونجا باهم بریم.آژانس هم ماشین نداشت.وقتی اومدم مهد کنار خاله سمیه منتظر وایستاده بودی.الهی بمیرم بچه ام تا منو دید چه ذوقی کرد.باهم دو تایی اومدیم تا سه راهی علوم ریاضی تا شاید این خاله مریم رو ببینیم. خلاصه آویسا گلی هم همش می خواست از بغلم بیاد پایین. تا گذاشتمت پایین سریع شروع کردی به دویدن.دختر بدو من بدو.خندم گرفته بود و از طرف دیگه مستأصل.نه آژانس ماشین داشت و نه خبری از خاله مریم بود.خلاصه سرویس های اداره هم رفتند وما موندیم برای آخرین بار آژانس رو گرفتم .هورا ماشین داشت.خاله فرزانه و رژین ناناز هم داشتند می رفتند خونه مادربزرگ شون.رژین هم یه شکلات بهت داد و توهم کلی ذوق کردی.خلاصه با ماشین آژانس که راننده اش هم خانم غرغرویی بود به سر کار بابایی رفتیم و با بابا رفتیم خونه.بابایی برامون شیر موز و خرما درست کرد و تو هم مثل همیشه چند قاشق به زور خوردی.کلی با بابا بازی کردی.
آخر شب هم که خواب نداشتی
با هم رفتیم اتاقت یه ذره شیر می خوردی بعد یه دور بالا سرم میزدی دوباره از اول تا اینکه خوابت برد.
دیشب دختر خوبی بودی و زیاد بیدار نشدی.صبح هم تو خواب کارات رو کردم و در حالت خواب هم تحویل خاله سهیلا دادم.مامانی خواب های خوب ببینی.آرزو می کنم امروز لحظات شیرینی داشته باشی ![]()
آویسا عاشقتم



خاطرات روزانه(23بهمن90) 
